می توان خندید، می توان گریست، من نه می خندم و نه گریه می کنم چون همیشه اتفاق می افتد.
روی چمنها دراز کشیده ام ، به آسمان نگاه می کنم، خورشید غروب کرده ، اولین ستاره شب را میتوان در غرب دید، شب در راه است و آوای بوف تنها صدایی است که در آن به گوش می رسد.
صدا هرچه که می خواهد باشد مهم نیست. اینجا شب است و سیاهی.
چشمانم هنوز دارد به ستاره شب نگاه می کند، نسیم خنکی به وزیدن گرفته است. چشمانم را می بندم و دوباره به آوای بوف فکر می کنم که در آخرین شامگاه شروع به خواندن می کرد.
خداحافظ دوستان، آوای بوف در سکوت شب دیگر نخواهد خواند.
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 15:0  توسط گوژپشت
|
خیال
صدای همهمه از داخل سالن به گوش می رسد، مامور دستم را می گیرد و بداخل سالن هدایت می کند، داخل سالن پر از آدمهایی است که دارند به من نگاه می کنند، در میان آنها چند نفر آشنا را می بینم، با دیدن آنها آرامش پیدا می کنم. در داخل سالن تنها یک صندلی خالی دیده می شود، با اطمینان ازاینکه این صندلی را برای من گذاشته اند به سمت صندلی حرکت می کنم درراه به دنبال ژان می گردم، ولی او را پیدا نمی کنم،وقتی روی صندلی می نشینم به این فکر می کنم که آیا او مرا فراموش کرده است، آیا او نیز فکر می کند من گناهکار هستم. با صدای قاضی به خود می آیم. از من می خواهد خودم را معرفی کنم.
دادستان پس ازتمام شدن معرفی من شروع می کند به ایراد خطابه.
من دوباره به یاد ژان می افتم، او تنها کس من در این دنیا بود و من بدون او قادر به زندگی نبودم، من به او احتیاج داشتم او باید به این جلسه می آمد و من را در این وضعیت تنها نمی گذاشت. به یاد روزهای گذشته زندگیمان می افتم. شب هایی که با ژان در ساحل رود دانوب در زیر چراقهای گازی ساحل قدم می زدیم، در مورد همه چیز با هم صحبت می کردیم، آینده زندگیمان، بچه ، خونه و اینکه در آینده به چه جاههایی بریم و چه کارهایی انجام بدیم. خیال پردازی ما آنقدر دلچسب بود که دلمان می خواست تا ابد به این کار ادامه بدهیم. و وقتی که من خسته می شدم، از او می خواستم که روی نیمکت بشنیم. ا.و دستش را دور گردن من می انداخت .
نور چراغها در طول ساحل و روشنایی آنها بر آب زیبایی خاصی را به رود می داد، از روی نیمکت دستانمان را برای کشتیهای در حال حرکت تکان می دادیم و من با فریاد آنها را متوجه خودم می کردم. بعضی وقتها کشتیها نیز برای من بوق می زدند و من از شادی ژان را در بغل می گرفتم و او با لبخندی که چهره اش را دوست داشتنی می کرد به م نگاهی می انداخت و با صدای آرام خود می گفت: «دوستت دارم».
قاضی مرا مورد خطاب قرار داد و گفت:« خانم وینسون آیا شما اعتراف می کنید که آقای ژان وینسون را به قتل رسانده اید؟».
با شنیدن پرسش قاضی یاد آن شب می افتم درکنار رود دانوب. در جواب قاضی می گویم:«بله، من او را کشتم»
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت 19:33  توسط گوژپشت
|
یک در هم و برهم
روزگار سپری شده، گذشته و روزگار آینده ای که در روزهای نه چندان دور خواهد رسید و سپری خواهد شد نیز خواهد گذشت.
انگار همه چیز رنگ تکرار به خود گرفته است، احساس می کنم همچون تماشگری که وارد سینما شده ، روی صندلی سالن سینما نشسته ام و دارم رویدادهای زندگی ام را چون یک فیلم بر روی پرده سینما می بینم. صحنه ها تغییر می کنند. در جاهایی از فیلم من احساس ناراحتی می کنم و در جایی دیگر احساس خوشحالی دارم. ولی چند وقتی است که دارم عکس العمل های معکوس را امتحان می کنم. جایی که باید شاد باشم ناراحت می شوم و جایی دیگر که باید احساس ناراحتی کنم شروع می کنم به خندیدن. نمیدانم چرا مدت این فیلم خیلی زیاد است.
چند وقت پیش داشتم یک بازی کامپیوتری انجام میدادم که در آن من هدایت نقش اول بازی را به عهده داشتم. مجبور بودم هر چند وقت به رستوران بروم و غذا بخورم و یا اینکه بعضی وقتها جلوی تلویزیون بنشینم و فیلم نگاه کنم و جالب تر اینکه در این بازی شما جلوی میز کامپیوتر می نشستید و بازی می کردید البته این آن شخص بود که بازی می کرد ولی شما بودید که داشتید بازی می کردید. نمی دانم ولی در هر صورت همین ندانستن چند مدتی است که دارد رنگ زندگی را برای من تغییر می دهد.
مرز واقعیت و حقیقت و دروغ چیست؟ مرز بین دنیای واقعی و دنیای مجازی در کجاست آیا من هم اینکه به جای یک شخص دیگر که در یک بازی کامپیوتری می خواهد مطلبی بنویسد در حال نوشتن هستم و یا اینکه این خود من هستم که دارم تفکر می کنم ومی نویسم و شاید...
فکر می کنم این مطلب را نتوانستم چندان جالب بیان کنم و در هر صورت به نظر می رسد تنها یک چیز می تواند جواب تمام این سوالات را بدهد، جوابی که امیدوارم وجود داشته باشد البته احساس می کنم دارم کم کم به این جواب نزدیک می شم. نمی دانم نقطه رسیدن به این جواب کی و کجاست.
ولی می دانم این نقطه، نقطه حساسی است، نقطه ای که باید هر چه زودتر تکلیف خود را با آن مشخص کنم، فکر میکنم هر گونه تصمیم گیری در این مورد باعث ایجاد تغییرات بعدی می شود.
+ نوشته شده در جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت 21:6  توسط گوژپشت
|
لذت مرد کبوتر باز
کبوتر ها صدای بق بق خود را بلند کرده اند. دان و آبشان دیر شده است از کیسه کنار راه پله یک کاسه دون بر می دارم و از پله ا بالا میرم. به پشت بام که می رسم دون رو رو زمین پخش می کنم. در قفس رو باز می کنم و کفترها یکی از پس دیگری با صدای بق بق بقو از قفس بیرون می یاند ظرف آبشون رو زیر شیر می گیرم ، پر از آب که میشه می زارم جلوشون. مثل آدم روزه دار می مونند چنان آب می خورند که انگار چند روزی هست که آب بهشون نرسیده .
به دیوار تکیه میدم و می شینم زمین . دستم رو می کنم توی جیب پیرهنم و سیگار رو در میارم بیرون. به دنبال فند ک توی جیبام می گردم فندک رو روشن می کنم و می گیرمش زیر سیگار. این کار رو خیلی دوست دارم وقتی داری ی چند تا کفتر گرسنه رو آب و دون می دی بشینی و آب و دون خوردنشون رو تماشا کنی با چه لذتی سرشون را بالا می گیرند تا آب از حلقشون پایین بره . وقتی دور خودشون می گردند مثل رقاصه های عرب می شند که دارند با صدای آواز می رقصند . سیگارم رو محکتر پک می زنم و بلند می شم حال وقت رسیدن به اوج لذت هدایت یک گله کفتر رو ی آسمون و چرخش طواف وار اونا بالای سرت .
+ نوشته شده در دوشنبه ششم فروردین 1386ساعت 23:10  توسط گوژپشت
|
خورشید آخرین نورهای فصل زمستان خود را بر شهر می تاباند.
آخرین روزهای اسفند است.
داره کم کم بوی بهار میاد، بوی گل های درخت بادام، بوی شیرینی مادر که میشه از چند تا خونه دورتر حسش کرد. بوی لباس نو، بوی سبزه، بوی اسکناسهایی لای کتاب که با یه ماچ میشه صاحبشون شد. بوی آخرین مطلب من در سال 85 و شاید هم آخرین مطلبم تا چند وقت دیگر. این آخر سالی تشکر می کنم از همه دوستانی که در این مدت به وبلاگم سر زدند و مطالب مرا خواندند، از آنهایی که محبت کردند نظر گذاشتند.
تشکر می کنم از دوستان عزیزم ورپریده، هاجر، مجتبی، بیژن، سمیرا و دوستان دیگر که آنها را نمی شناختم از جمله نازنین ، میم ها و خیلی های دیگر. با درود و آرزوی موفقیت آنها در سال جدید.
***
انگار زمین می لرزد، همه چیز در حال تکان خوردن است سرم را می گیرم و محکم فشار می دهم.
هاج و واج در نگاه
تبسمی به غمگینی یک پاییز
و درماندگی پشت در انتظار می کشد
کوچک که بودم آسمان برایم زیبا بود، دوست داشتم ساعتها به آسمان شب خیره بمانم و ستارگانی را تماشا کنم که از آن دور دورها برایم چشمک می زدند. کوچک که بودم زندگی را زیبا می دانستم دلم می خواست زودتر بزرگ شوم تا بتوانم آن دنیای زیبا را بهتر ببینم و بشناسم. کودک که بودم.
سالها از آن روز می گذرد از آن ساعتها و دقایق که در دلم رازی داشتم ،رازی که هیچ گاه نتوانستم به او بگویم، هیچ گاه نتوانستم به چشمانش نگاه کنم، بارها می خواستم دلم را به دریا بزنم و همه چیز را به او بگویم، ولی نمی توانستم، می ترسیدم، می ترسیدم دروغ بگویم می ترسیدم همه اینها مثل خوابی گذرا باشد، می ترسیدم آنگونه که فکر می کنم نباشم. می ترسیدم از روزی در سالی دیگر که همه چیز تغییر کرده باشد.
نگاهم در نگاهش گیر کرده بود، بار اولی بود که به خود جرات می دادم اینگونه به چشمانش نگاه کنم، احساس می کردم تا به حال صورتش را درست ندیده ام . صورتی زیبا با غمگینی خاص همیشگی اش. سرش را پایین انداخت، انگار برای لحظه ای هر دو به یک چیز فکر کردیم. چایی را تا انتها بالا کشیدم، حرفی برای گفتن نداشتیم، از روی میز بلند شدم و با او خداحافظی کردم. درب کافه را که باز می کنم هوای باران خورده به صورتم می زند، در راه قطرات باران صورتم را خیس می کند، به باران میگویم دوستت دارم، ولی بگذار اشکهایم را آسمان ببیند.
بزرگ که شدم دیگر آسمان برایم زیبا نبود،آبی روزهایش برایم رنگ یک دروغ بزرگ را داشت که آمده بود سیاهی شب را پنهان کند و شب هایش سرابی بود، دست نیافتنی . بزرگ که شدم فهمیدم زندگی اصلا هم زیبا نیست . زندگی با سیاهی خود آنچنان به سمت من هجوم آورد که جزء سیاهی هیچ چیز را نمی دیدم. دلم می خواست هر چه زودتر از دست زندگی راحت بشم. بزرگ که شدم آرزو می کردم ای کاش هیچ وقت بزرگ نمی شدم.
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 23:53  توسط گوژپشت
|
نیم نگاه
چند مدت پیش به وبلاگ میم - الف سری زدم، وبلاگی بود در باب زنان و دغدغه های این ضعیفه گان جامعه. هنگام نظر گذاشتن برای یکی از پستهای آن وبلاگ طرح اولیه ای از یک داستانک (به گفته میم ) را نوشتم که هم اینک آن را به مناسبت 8 مارس کامل می کنم.
حیاط پر از آدمهایی است که ورق در دست به این ور آن ور می روند، عده ای در کنار دیوارهای حیاط به دیوار تکیه داده اند و در حال جر و بحث هستند.
زن از ماشین پیاده می شود با یکدست چادرش را لای دندانهایش جا می دهد و با دست دیگر بچه را از ماشین بیرون آورده و در بغل می گیرد. هنگام ورود به داخل حیاط می توانی صدای گریه بچه را بشنوی زن بچه را روی زمین می گذارد و از داخل کیفش ورقه ای را در می آورد. بچه را دوباره در بغل می گیرد، به سمت پله های ساختمان حرکت می کند از پله ها بالا می رود.
به محض ورود به داخل راهرو بوی سیگار و هوای دم کرده به صورتش می زند.صدای همهمه مراجعین از همه جا به گوش می رسد ، گریه بچه شدیدتر شده است با دست تکانی به بچه می دهد ولی انگار فایده ندارد. کاغذ را به یکی از مراجعین نشان میدهد،شخص سمت اتاق مربوطه را به او نشان می دهد. به سمت اتاق مربوطه به راه می افتد، ولی هر لحظه از سرعتش کمتر می شود، صدای گریه بچه بلند تر از قبل شده است و چادر دیگر در زیر دندانهایش نیست، ناگهان سرجایش می ایستد، تابلو را می خواند، بچه را زمین می گذارد روی نیمکت کنار اتاق می نشیند،به این می اندیشد که اینجا آخر خط است ، برای او در این اتاق هیچ راه پیروزی وجود ندارد. دادگاه خانواده رای را حتما به نفع او خواهد داد.
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت 22:24  توسط گوژپشت
|
روزهای پایانی یک مرد
نمی دانم چرا میم های زندگی اینقدر زیادند، نام این مطلب به درخواست میم برای میم است ولی باید توضیح بدهم که این دو میم باهم فرق دارند وهر دوی این میم ها با میم. ر. این مطلب بمناسبت 14 اسفند است روز درگذشت میم دوم. البته تاخیر در نوشتن این مطلب تنها به دلیل مرحوم شدن میم چهارمی است که این روزها از بین ما رفته است. پس با درود بر همه میمها.
روی صندلی راحتی خود زیر درخت سرو نشسته بود و با عصایش بازی می کرد. انتهای عصایش را روی دوشش انداخت و با دست دیگر وسط عصا راگرفت. در چشمانش می شد گذشته را دید، گذشته دردناک از روزهای سخت مبارزه، رازهای نگفته در دلش موج می زند، نگاهش را به سمت کوههای شمالی احمد آباد برگرداند، سپس نگاهی به دشت انداخت و زیر لب گفت:«تو را ای کهن بوم و بر دوست دارم».
بعد از کودتا روزهای سختی را پشت سر گذاشته بود، لحظات سخت محاکمه، دفاعیات، فریادها و درنهایت 3 سال زندانی و هم اینک در خانه خود در احمد آباد به اجبار خانه نشین و روزهای پایانی زندگی به دور از هر گونه هیاهو و سروصدا سپری کردن.
به گذشته می نگرد یا به آینده. نمی دانم جرات پرسیدن از او ندارم ولی می دانم نیم نگاهی به گذشته دارد و امید در آینده. خاطرات خود را نوشته و همه کارها را آماده کرده است. یادم است یک روز می گفت اصلاحات مثل شکاف ایجاد کردن در یک سنگ خارا ست بوسیله ناخن . اصلاحات زمان می خواهد 50 سال و شاید 100 سال. آری به آینده می نگرد و می داند گذشته برای آیندگان تجربه ای خواهد بود.
از روی صندلی بلند می شود و به راه می افتد، دلش برای همسرش که 2 سالیست او را ترک کرده، تنگ شده است، برای دوستانش در طهران برای همه آنهایی که در روزهای سخت ملی شدن صنعت نفت صادقانه در کنارش ایستادند و مخصوصا برای فاطمی و شهدای 30 تیر. رو به من می کند و می گوید:« مرا در ابن بابویه در کنار همرزمانم دفن کنید». سری تکان می دهم به علامت تایید ولی می دانم که هیچگاه به پیش هم رزمانش باز نخواهد گشت.
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 21:29  توسط گوژپشت
|
شکارچیان
خیابان شلوغ است . تاکسی در ترافیک گیر کرده است. دل تو نیز جای دیگر گیر است. صدای بدبیراه راننده سکوت ماشین را شکسته است. سرت را به پنجره ماشین تکیه داده ای و به او فکر می کنی. تاکسی می ایستد. راننده:«آزادی خوش آمدیدکرایه را به راننده می دهی و از ماشین پیاده می شوی. پیاده رو با مردمان درونش منتظر تو هستند در حال راه رفتن بسته سیگار را از جیب بغل در می آوری، یک نخ را جدا می کنی وآتش را با آن آشنا می سازی. ناگهان می ایستی.
کمی جلوتر دو مرد، جوانی را کتک می زنند. مردم فقط نگاه می کنند. یکی از مردها بعد از اینکه جوان را نقش زمین می کند به مانند شکارچیان ببر سنگالی پایش را روی سر جوان می گذارد، صحنه جذاب به نظر می رسد، می ایستی و به سیگار کشیدنت ادامه می دهی. احساس می کنی تو نیز همراه شکارچیان هستی. مرد دیگر درون جیبهای جوان را می گردد ومرد دیگر پایش را محکمتر به صورت جوان فشار می دهد. احساس می کنی سر جوان دارد بین کف سیمانی پیاده رو و پاشنهای کفش مرد خُرد می شود. پکهای سیگارت را عمیق تر می کنی. مردها با ضربات محکم پا، به جان جوان افتاده اند و پس از اینکه جوان دیگر هیچ تحرکی ندارد او را ول می کنند و در میان جمعیت خود را گم می کنند. شکار به پایان می رسد، سیگار من نیز. ته سیگار را به زمین می اندازم و به راه خود ادامه می دهم.
بیانیه قصرالدشت ۳ را حتما بخوانید
+ نوشته شده در دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 17:13  توسط گوژپشت
|
مرد همچون روزهای گذشته کنار درب گاراژ این ور، آن ور می رود.
سه سال می گذرد و او هنوز اینجاست .
هر روز در میان جمعیت زیادی که از کنار گاراژ رد می شوند دنبال او می گردد.
او امیدوار است که او را او را بار دیگر خواهد دید.
یادم می آید قدیمها هیکلی چهارشانه داشت ولی حالا از او چوب استخوانی مانده است.
مرد همچنان عرض بین درب گاراژ را طی می کند و در میان جمعیت دنبال او می گردد. او سه سال است که این کار را می کند.
پسر او سه سال است که گم شده است و او امیدوار است که او را بار دیگر زنده ببیند.
مرد امیدوار است.
ولی من می دانم پسرش در حادثه ای از بین رفته است.
مرد همچنان ...
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 11:49  توسط گوژپشت
|
گفتم ببینمت
سرت را که بر می گردانی خاطرهای غبارآلودی از گذشته های دور و نزدیک می بینی.
وقتی سرت را به جلو بر می گردانی قضیه بدتر می شود، تنها می توانی نوک بینی خودت را( اگر بینی بلندی داشته باشید) ببینی.
پس به کدامین سو باید نگریست . سمت راست و چپ چطور است؟ آیا میتوانیم آنها را بنگریم.
باید گفت آن دو سو وضعیتی به مراتب بدتر دارند.(نوک بینی خودتان را هم نمی توانید ببینید)
به پایین یا بالا نگاه می کنیم.
نه، آنجا نیز چیزی یافت می نشود گشته ایم ما.
دوستی می گفت چرا فقط از سیاهی می نویسی. در دنیای واقعی به اندازه کافی با بدبختیها مواجه هستیم، بگذار فضای مجازی از این سیاهی ها بدور باشد، کمی از امید بنویس.
آهان امید، می شناسمش.
با او عکس یادگاری هم دارم. کلاس پنجم ابتدایی بودم که با خانواده به آرامگاه فردوسی رفتیم، به سراغ امید رفتم ولی حیف کمی دیر رسیده بودیم او رفته بود و تنها توانستم با سنگ قبر او یک عکس یادگاری بیاندازم، کاچی به از هیچی.
اما وقتی خودش را دیدم و با او هم پیاله و هم صحبت شدیم.
یکبارگفتم:« امید جان »
گفت:«جان امید جان – بگو با مهربان خویش درد و داستان خویش»
گفتم:« آخر این نا مردمان»
چای قندپهلو را برداشت و در حالی که لبخندی می زد، گفت:« خوشا با خود نشستن، نرم نرمک اشکی افشاندن،/ زدن پیمانه ای – دور از گرانان – هر شبی کنج شبستانی.»
خوب می شناسمش امید، امید، امید
راستی دیگر اما امیدی هست، چند وقتی هست ندیدمش، شما چطور او را دیده اید، با موهای سفید بلند ، پشتی خمیده ، سیبیلی مردانه و صدای نازکی همچون کبوترهای شهر سنگستان، آیا او را دیده اید. اگر دیدید بگویید:«هوا بس ناجوانمردانه سرد است».
بگویید سرشک می گوید:« درختان عقیم، جوانه آورده است»، هر چند می دانم باور نخواهد کرد.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 22:36  توسط گوژپشت
|